داستان های من و بابام
داستان های من و بابام از زبون من و به قلم بابام
37
تاريخ : دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 | نویسنده : سایه

بد شیطون شدم
اصلن یه فرم عجیبی
عاشق آب بازی و سرسره ام

کم کم دارم راه می افتم
اینا کلماتی که می گم اما اشتباه میگم:

کاکائو = کوکو
آب = اَب
علی = اَیی
الو = اَوو
چشم = چ
ابرو = اَبو
دالی = دٍس
ددر = در
بای بای = با

کلمات انگلیسی که اگر حرف اولشون رو بگید من میگم:

A= Apple
C= Car
S= Star

کلمات انگلیسی که همین جوری میگم:
Dance
Hi
Is it

راستی بابا گفت بپرسم چطوری اینجا صدامو بزارم؟
شما راهی سراغ دارین؟




بازدید : 179 مرتبه | موضوع : یادداشت های سایه
36
تاريخ : پنجشنبه 29 فروردين 1392 | نویسنده : سایه

باید یکسری توضیحات بدم راجع به شرایط جدیدم
همین چند وقت پیش بابا تصمیم گرفت به دلیل آلودگی هوا یکدفعه مارکوپولو بشه.
مارکوپولو کیه؟ من نمیدونم
فقط می دونم یه خونه خرید تو یک شهر دیگه الانم داره برنامه ریزی می کنه بره یکجای دیگه.
برای من بد نشده همش در حال دیدن جاهای جدیدم.
بابا تصمیم گرفته به زودی توی یک ویلا ما رو ببره برای همیشه اما فعلن داره جاهای مختلف رو بررسی می کنه.
شما فکر می کنید ویلا تو کجا بهتره؟




بازدید : 193 مرتبه | موضوع : یادداشت های سایه
35
تاريخ : چهارشنبه 14 فروردين 1392 | نویسنده : سایه

بابا میگه 1 من می گم دو ... سه
کمک به مامان تو جمع کردن رخت خوابم
مامان میگه کلاغ من می گم پــــــــــــــر
غذا با چنگال می خورم
کلی دست میزنم واسه خودم
بابام میگه نه متوجه منظورش می شم
اینا کارایی که تو اول سال جدید کردم

 

عید شما مبارک




بازدید : 188 مرتبه | موضوع : یادداشت های سایه
34
تاريخ : يکشنبه 15 بهمن 1391 | نویسنده : سایه

شال گردنم رو ورداشتم بردم پیش مامان می گم زودی بنداز دور گردنم
یواشکی از دستم می گیره اما من کوتاه نمیام و ایندفه می رم سراغ کاپشن
اونم جواب نمیده و بعد میرم سراغ کفشام
بالاخره باید جواب بده و میده و من به همراه مامان و بابا میریم در در
حس خوب این روزای من بابت همین د در رفتنه




بازدید : 232 مرتبه | موضوع : یادداشت های سایه
33
تاريخ : يکشنبه 3 دی 1391 | نویسنده : سایه

جونم براتون بگه
علاوه بر دویدن های مدام و زمین خوردن های مدام
علاوه بر گفتن کلمات چرت و پرت و البته با معنی
علاوه بر خوردن کیلو کیلو سیب زمینی
و علاوه بر هزار تا کار دیگه ای هم که می کنم
باید اعتراف کنم عکاس هم شدم!
این روزها کارم شده عکاسی پرتره از خودم با گوشی بابا
سفارش عکاسی هم قبول می کنم
این هم نمونه عکس:




بازدید : 256 مرتبه | موضوع : یادداشت های سایه
32
تاريخ : چهارشنبه 22 آذر 1391 | نویسنده : سایه

تو این چند مدت مهمترین و جدی ترین کاری که یاد گرفتم بوس کردن و بوس دادنه!
اما این وسط فهمیدم گاهی هم پیش میاد که آدم از این بوس ها استفاده های دیگه هم بکنه!
می پرسین چجوری؟ الان می گم.
این بوس از اونجایی که کل احساسات بابا و مامان رو دگرگون می کنه راه چاره حل بسیاری از مشکلات منه!
بله منم به عنوان یک بچه یکسال و نیمه مشکلات خاص خودم رو دارم مثلن بابا می گه باید بخوابم و من توجه نمی کنم و اون مدام اصرار می کنه پس همین موقع هست که بوس به کار آدم میاد و تمام.
کافیه یک بوس نصیبش کنی و تموم!
البته بابام می گه ببین پدر سوخته رو داره منو خر می کنه؛ که من نمی فهمم یعنی چی چون نمی دونم خر چیه اما می دونم که جواب می ده باور کنید!




بازدید : 286 مرتبه | موضوع : یادداشت های سایه
31
تاريخ : جمعه 17 آذر 1391 | نویسنده : سایه

یه روز خوبم میاد که من بشینم با همه جمع بازی کنم.
یه روز میاد که بالاخره منم تو جمع داد بزنم کلی کار هیجان انگیز دیگه
اینا رو به این دلیل می گم چون داستان مهمونی ها و دورهمی ها طوریه که من مشارکتی توش ندارم نه منو بازی می دن و نه...
البته همه حواسشون به من هست، اما خوب بازی های جمعی یه چیز دیگه هست!
به هر حال یه روز خوب میاد که ما هم همراه با همه باشیم و دیگه یه آیپد ندن دستمون که سرمون گرم باشه تا بتونن همه با هم بازی کنن!




بازدید : 226 مرتبه | موضوع : یادداشت های سایه
30
تاريخ : سه شنبه 14 آذر 1391 | نویسنده : سایه

امروز صبح یه دوش لذت بخش گرفتم
این دوش باحال که بابا همراهم بود یه نکته عجیبی داشت و سوالاتی رو برام مطرح کرد
وقتی تو وان بودم یکهو از بالای سرم حباب های خوشگل میومد
نه اینکه حباب ندیده باشم
مساله اینه که نمیدونستم از کجا میان
بابام که دستش پشتش بود از بالا هم چیزی نبود
اصلن فکرم بد مشغوله ها
...




بازدید : 220 مرتبه | موضوع : یادداشت های سایه
29
تاريخ : يکشنبه 12 آذر 1391 | نویسنده : سایه

جدن دیگه شدی مورچه من و مامانت
باید اعتراف کنم وقتی به این دنیا اومدی غیر از دوست داشتنت هیچ حس خاص دیگه ای نداشتم اما...
امروز هم اعتراف می کنم بعد این حدود یکسال و اندی هر روز جوونه دوست داشتن من بزرگ می شد و حالا تبدیل به عشق شده.
سایه من و مامان عاشقت هستیم



پانوشت:
من به همه این حرف ها می خندیدم اما اکنون دچار شدم




بازدید : 202 مرتبه | موضوع : بابام نوشته
28
تاريخ : سه شنبه 7 آذر 1391 | نویسنده : سایه

شاید اگر چند وقته دیگه این بابای من صبر می کرد الان یکسال شده بود که وبلاگ من یعنی سایه فراموش شده بود.
البته که در مواقعی حق می دم به بابا با این همه گرفتاری های این روزها که خود منم بی نصیب نبودم
چرا من؟
آره وقتی توی این اوضاع بابای من میره قطره آهن منو بخره و تو داروخونه نیست یا وقتی پوشک سایز 5 پیدا نمی کنه یعنی منم بی نصیب نموندم!

در هر حال اینا دلیل قانع کننده ای برای ننوشتن نیست اما یکبار نشستم و باهاش حرفامو زدم!
گفتم یا ببندش یا بی خودی نقش سخنگوی منو بازی نکن!
حق بدین خوب؛ گاهی لازمه با پدرت هم جدی صحبت کنی.

و باز هم در هر حال ما پیروز شدیم در این عصر که همه جا میگن عصر فرزند سالاریه و این رو به فال نیک می گیرم.

اگر از احوالات و کارهایی که می کنم این روزها سراغی بخواین به صورت تیتر وار عرض کنم:
اصولن این چیزها رو میگم:
دَ
بابا
ماما
خ
م

و به گفته مامانم ادای گفتن مورچه و کفش رو هم در میارم :دی

دیگه اینکه عین غزال تیزپای بازی ایران استرالیا که البته نبودم و تعریفش رو شنیدم :دی از این سر اتاق میرم اون سر اتاق و از دست مامان و بابا در میرم

دندون های زیادی درآوردم و فکر کنم تعدادشون به بیش از 10 تا می رسه

مامان معتقد هست که روی استاندارد دارم بزرگ می شم یعنی این جدول رشد

صبح ها به محض بیدار شدن بابا برام موزیک (آهنگ الکی نامجو) میزاره و منو ماساژ میده و بعد هم بغل می کنه و من سرم و میزارم رو شونش و لم می دم در اصطلاح

مامان همه زندگیش شده رسیدگی به من و خبر ها و بوهایی حس می کنم که بهم میگه خیلی بهش فشار اومده تو این یکسال و اندی و شاید بابا بخواد یه ساعت هایی از روز از خونه من رو ببره بیرون تا مامان کمی به کارهای شخصیش برسه و کلن یه 2ساعتی خلاص باشه!

بقیش باشه واسه بعد




بازدید : 232 مرتبه | موضوع : یادداشت های سایه
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد