داستان های من و بابام

داستان های من و بابام از زبون من و به قلم بابام

فرهنگ لغات من

بد شیطون شدم اصلن یه فرم عجیبی عاشق آب بازی و سرسره ام کم کم دارم راه می افتم اینا کلماتی که می گم اما اشتباه میگم: کاکائو = کوکو آب = اَب علی = اَیی الو = اَوو چشم = چ ابرو = اَبو دالی = دٍس ددر = در بای بای = با کلمات انگلیسی که اگر حرف اولشون رو بگید من میگم: A= Apple C= Car S= Star کلمات انگلیسی که همین جوری میگم: Dance Hi Is it راستی بابا گفت بپرسم چطوری اینجا صدامو بزارم؟ شما راهی سراغ دارین؟ ...
30 ارديبهشت 1392

مارکوپولو کیه!؟

باید یکسری توضیحات بدم راجع به شرایط جدیدم همین چند وقت پیش بابا تصمیم گرفت به دلیل آلودگی هوا یکدفعه مارکوپولو بشه. مارکوپولو کیه؟ من نمیدونم فقط می دونم یه خونه خرید تو یک شهر دیگه الانم داره برنامه ریزی می کنه بره یکجای دیگه. برای من بد نشده همش در حال دیدن جاهای جدیدم. بابا تصمیم گرفته به زودی توی یک ویلا ما رو ببره برای همیشه اما فعلن داره جاهای مختلف رو بررسی می کنه. شما فکر می کنید ویلا تو کجا بهتره؟ ...
29 فروردين 1392

سال نو مبارک

بابا میگه 1 من می گم دو ... سه کمک به مامان تو جمع کردن رخت خوابم مامان میگه کلاغ من می گم پــــــــــــــر غذا با چنگال می خورم کلی دست میزنم واسه خودم بابام میگه نه متوجه منظورش می شم اینا کارایی که تو اول سال جدید کردم   عید شما مبارک ...
14 فروردين 1392

در در

شال گردنم رو ورداشتم بردم پیش مامان می گم زودی بنداز دور گردنم یواشکی از دستم می گیره اما من کوتاه نمیام و ایندفه می رم سراغ کاپشن اونم جواب نمیده و بعد میرم سراغ کفشام بالاخره باید جواب بده و میده و من به همراه مامان و بابا میریم در در حس خوب این روزای من بابت همین د در رفتنه ...
15 بهمن 1391

آی عکاس باشی عکسم و وردار

جونم براتون بگه علاوه بر دویدن های مدام و زمین خوردن های مدام علاوه بر گفتن کلمات چرت و پرت و البته با معنی علاوه بر خوردن کیلو کیلو سیب زمینی و علاوه بر هزار تا کار دیگه ای هم که می کنم باید اعتراف کنم عکاس هم شدم! این روزها کارم شده عکاسی پرتره از خودم با گوشی بابا سفارش عکاسی هم قبول می کنم این هم نمونه عکس: ...
3 دی 1391

بوس

تو این چند مدت مهمترین و جدی ترین کاری که یاد گرفتم بوس کردن و بوس دادنه! اما این وسط فهمیدم گاهی هم پیش میاد که آدم از این بوس ها استفاده های دیگه هم بکنه! می پرسین چجوری؟ الان می گم. این بوس از اونجایی که کل احساسات بابا و مامان رو دگرگون می کنه راه چاره حل بسیاری از مشکلات منه! بله منم به عنوان یک بچه یکسال و نیمه مشکلات خاص خودم رو دارم مثلن بابا می گه باید بخوابم و من توجه نمی کنم و اون مدام اصرار می کنه پس همین موقع هست که بوس به کار آدم میاد و تمام. کافیه یک بوس نصیبش کنی و تموم! البته بابام می گه ببین پدر سوخته رو داره منو خر می کنه؛ که من نمی فهمم یعنی چی چون نمی دونم خر چیه اما می دونم که جواب می ده باور کنید! ...
22 آذر 1391

یه روز خوب میاد!

یه روز خوبم میاد که من بشینم با همه جمع بازی کنم. یه روز میاد که بالاخره منم تو جمع داد بزنم کلی کار هیجان انگیز دیگه اینا رو به این دلیل می گم چون داستان مهمونی ها و دورهمی ها طوریه که من مشارکتی توش ندارم نه منو بازی می دن و نه... البته همه حواسشون به من هست، اما خوب بازی های جمعی یه چیز دیگه هست! به هر حال یه روز خوب میاد که ما هم همراه با همه باشیم و دیگه یه آیپد ندن دستمون که سرمون گرم باشه تا بتونن همه با هم بازی کنن! ...
17 آذر 1391

حباب های مرموز

امروز صبح یه دوش لذت بخش گرفتم این دوش باحال که بابا همراهم بود یه نکته عجیبی داشت و سوالاتی رو برام مطرح کرد وقتی تو وان بودم یکهو از بالای سرم حباب های خوشگل میومد نه اینکه حباب ندیده باشم مساله اینه که نمیدونستم از کجا میان بابام که دستش پشتش بود از بالا هم چیزی نبود اصلن فکرم بد مشغوله ها ... ...
14 آذر 1391

مورچه

جدن دیگه شدی مورچه من و مامانت باید اعتراف کنم وقتی به این دنیا اومدی غیر از دوست داشتنت هیچ حس خاص دیگه ای نداشتم اما... امروز هم اعتراف می کنم بعد این حدود یکسال و اندی هر روز جوونه دوست داشتن من بزرگ می شد و حالا تبدیل به عشق شده. سایه من و مامان عاشقت هستیم پانوشت: من به همه این حرف ها می خندیدم اما اکنون دچار شدم ...
12 آذر 1391

یکسالی که گذشت!

شاید اگر چند وقته دیگه این بابای من صبر می کرد الان یکسال شده بود که وبلاگ من یعنی سایه فراموش شده بود. البته که در مواقعی حق می دم به بابا با این همه گرفتاری های این روزها که خود منم بی نصیب نبودم چرا من؟ آره وقتی توی این اوضاع بابای من میره قطره آهن منو بخره و تو داروخونه نیست یا وقتی پوشک سایز 5 پیدا نمی کنه یعنی منم بی نصیب نموندم! در هر حال اینا دلیل قانع کننده ای برای ننوشتن نیست اما یکبار نشستم و باهاش حرفامو زدم! گفتم یا ببندش یا بی خودی نقش سخنگوی منو بازی نکن! حق بدین خوب؛ گاهی لازمه با پدرت هم جدی صحبت کنی. و باز هم در هر حال ما پیروز شدیم در این عصر که همه جا میگن عصر فرزند سالاریه و این رو به فال نیک می گیرم. اگر از احوالا...
7 آذر 1391